مِهراد

مِهراد جان تا این لحظه 6 سال و 7 ماه و 28 روز سن دارد

تولدت مبارک پسرم

پسرم ٬ تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست.

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم.

 

تولدت آذین زندگی ام باد .

 ۶فروردین ۱۳۹۴


تاریخ : 06 فروردین 1394 - 14:11 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 1310 | موضوع : وبلاگ | 7 نظر

مهراد با موهای کوتاه

سلام به همگی . بهتون قول داده بودم که در این پست عکسهای جدید مهرادو با موهای کوتاه بزارم . پس بیشتر از این حرف نمیزنم و شما رو با چهره جدید آقا مهراد آشنا میکنم . همیشه پیروز باشید...

 

 

 

 

 

 

 

 


تاریخ : 01 تیر 1393 - 22:27 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 2294 | موضوع : وبلاگ | 32 نظر

5 خرداد 1393

سلام

بازهم دیر کردم , جدیدا خیلی سرم شلوغ شده و حسابی درگیر کارم برای همین باید منو ببخشید بابت تاخیرم در به روز رسانی وبلاگ.

قبل از هر چیز از همه کسایی که روز پدر رو بهم تبریک گفته بودند کمال تشکر را دارم و با کلی تاخیر روز پدر را به تمامیه پدران پاکسرشت میهن عزیزمون تبریک میگم .

مهراد حدود 10 روزی هست که بدون کمک روی پاهاش میایسته و 2 متری راه میره تا وقتیکه بخوره زمین .

12 اردیبهشت هم تولد یکی دیگه از بهشتیها بود ( خودم :) ) و گلپسرم مرتب میگفت : دست . و شروع میکرد به دست زدن .

3 خرداد هم برای اولینبار بردیمش سلمونی و موهاشو مردونه زدیم . دیگه از اون موهای نازنازیش خبری نیست و کاملا مثل پسرها شده و دیگه فکر نکنم که وقتی مردم توی خیابون که میبیننش ازمون بپرسن که این کوچولوی دوست داشتنیه شما پسره یا دختر ؟ :)

وقتی ازش صدای حیوانها رو میپرسیم درست جواب میده مثل صدای هاپو ( سگ ) , پیشی ( گربه ) , بَبَیی ( گوسفند ) , اردک , جوجه , کلاغ و گاو .

تمام این حیوانها رو به اضافه , گل , ماهی , پروانه و ماشین رو هم دقیقا میشناسه و نشون میده .

از اعضای بدن , چشم , مو , دست و پا رو هم میشناسه.

بوس میکنه و بوس میفرسته و اگه بهش بگی بوسم بکن یا بوس بده یا بپرسید که آیا منو دوست داری , فورا بوست میکنه.

کاملا با کلمه ( نَه ) و مفهومش آشناست و خیلی هم کلمه کاربردیی هستش .

به توالت میگه : جیش .

به آینه و تصاویر میگه : عکس .

به ماشین میگه : قووم .

عاشق حمام و آب بازیه و مرتب میگه : آب , آبَه ....

مفهوم کلمه داغ رو میدونه و به بخاری و آتیش و کتریه روی اجاق گاز و لیوان چای که ازش بخار بلند بشه میگه : داغ , و حاضر نیست بهش دست بزنه .

اعضای فامیلو کاملا با نسبتشون میشناسه مثل : مامان , بابا , مامان بزرگ , بابا بزرگ , عمو , عمه , خاله و دایی ...و داییها و عمه ها رو با اسمشون تفکیک میکنه .

کلاغ پر بازیهم میکنه و انگشت اشاره دست راستشو میذاره روی زمین و وقتی میگیم کلاغ , انگشتشو بلند میکنه و میگه : پَ .

تاب بازیو دوست داره و بهش میگه : ( تا ) و وقتیهم که سوارش میشه و ما شعر تاب تاب عباسیو براش میخونیم اون هم میخونه : تا تا , تا تا , تا تا ...

دندونهاشم مرتب داره اضافه میشه و تا الان 11 تا دندون در آورده که در عکس زیر محل دندونها رو با رنگ قرمز علامت زدم :

این هم یکسری عکس جدید تا قبل از کوتاه کردن موهاش :

3 عکس از روز تولد مهراد و هدیه مامان و بابای مهراد برای اولین سالگرد تولدش :

 

 

مهراد جدیدا خیلی خطرناک شده و حتی چند ثانیه هم نمیشه ازش چشم برداشت . از همه جا بالا میره و توی همه کشوها سرک میکشه و یا سرش میخوره به لبه های میز و صندلی و کمد یا انگشت دستش میره لای کشو یا در کابینت .

مدل جدید صبحانه خوردن آقا مهراد سر سفره صبحانه و تماشای تلوزیون

تماشای بازیه بابا در حال بازی با موبایل :

مامان بزرگ و عمه شیما

مهراد و مامان بزرگ و بابا

مهراد با عینک دختر خالش

اولینباری که مهراد اجازه پیدا کرد تا یک گل رو توی دستش بگیره و کاملا آنالیزش بکنه

عکسهای بعدی مربوط به 2 خرداد 1393 اولینباری که اجازه دادیم روی چمنها بازی کنه , کلی ذوق کرده بود و وقتی روی چمنها برای اولینبار پاهاشو گذاشت داشت چنان ذوق کرده بود که قابل توصیف نیست . انقدر که توی این چمنها 4 دست و پا , بالا و پایین رفت و هی غلت خورد و چمنهارو کند و ریخت روی سرش تا اینکه فردای همینروز موهای خودشم کوتاه شد.

 

 

عکسهای بعدی مربوط به روز بعد در سلمانی است و متاسفانه از اونجا که از قبل همچین تصمیمی نداشتیم و خیلی اتفاقی مسیرمون به سلمونی خورد , دوربین عکاسی همراهم نبود و مجبور شدم با موبایلم چند تا عکس بگیرم که اونهم باطریش تمام شد , سراغ موبایل مامانشو گرفتم که دیدیم بله اون هم توی کیف باطری تموم کرده و خاموشه . ولی دیگه کاری نمیتونستم بکنم چون کار از کار گذشته بود و مهراد هم شروع کرده بود به گریه و .....

 

عکسهای بعد از آرایشگاهشو در پست بعدی براتون میذارم ....


تاریخ : 06 خرداد 1393 - 14:54 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 3698 | موضوع : وبلاگ | 20 نظر

روز مادر مبارک

روز مادر را به همه مادرهای مهربون سرزمینمون مخصوصا به مامانهای نی نی پیجی تبریک میگم و امیدوارم که سالیان سال سایه مهر و محبتتون بالای سر فرزندان و همسرانتون باقی بمونه .

اینو از صمیم قلبم میگم که هیچ چیز و هیچکس نمیتونه جای خالیتونو برای فرزندانتون پر کنه حتی اگه مادر خوبی نباشید پس قدر این روزها و جوونیتون و فرزندانتونو بدونید و برای فرزندانتون فقط مادر نباشید و مادری کنید .

 

نمیتوانم کلامی در مورد اش بنویسم و عاجزم
فقط از خداوند میخواهم که
خـدایا بالاتر از بهشت هم داری..؟
برای زیر پای مــــــــادرم می خواهم
روز مادر مبارک

 

عکس بدون شرح :


تاریخ : 31 فروردین 1393 - 23:52 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 1273 | موضوع : وبلاگ | 14 نظر

خدایا شکرت

سلام

قبل از هر چیز و از اونجاکه میدونم مطلبم طولانی میشه , سلامتی مهراد جونو به اطلاع همه میرسونم و همینجا باز هم بارها و بارها خدارو شکر میکنم که حرفامونو گوش کرد و خودش پسرمو درمون کرد .

همونطور که قبلا گفته بودم دکتر برای مهراد آزمایش مدفوع نوشت که باید 3 روز پشت سر هم آزمایش میداد و گفت که هیچ دارویی هم نخوره . آزمایشها برای روزهای 19,20,21 فروردین بود . وقتی جواب آزمایشو گرفتم در روز دوم آزمایش در مدفدع خون دیده شده بود و هر 3 روز هم عفونت وجود داشت .

21ام که پنجشنبه بود و باید تا شنبه برای دکترش صبر میکردیم . روز جمعه از این موضوع خیلی فکرم بهم ریخته بود . یکی از دوستان تماس گفت که همگی بریم بیرون یه جای سرسبز بشینیم و ناهارمونو هم همونجا بخوریم . من گفتم که مهراد حالش خوب نیست و هوا هم هنوز کمی سرده و نمیتونم بیارمش بیرون برا همین نمیتونیم بیایم و خداحافظی کردم . خانومم گفت کاش تو باهاشون میرفتی تا یکم حالوهوات عوض بشه . من هم زنگ زدم که من باهاتو میام . رفتیم پارک طالقانی و زیر سایه درختها دقیقا زیر پرچم ایران نشستیم . تمام مدت توی فکر مهراد بودم و تقریبا حرف نمیزدم و خودمو با باد زدن زغال سرگرم کرده بودم . همه فهمیده بودن دلم گرفته و گفتن که بیا روی زیر انداز دراز بکش و کمی استراحت کن .

همینطور که دراز کشیده بودم و به مهراد فکر میکردم و از لابلای برگ درختا به آسمون نگاه میکردم چشمام به پرچم و کلام زیبای ( الله ) افتاد . همونجا دست به دامنش شدم و ازش معجزه خواستم نه درمان !!!!

گفتم که تا الان 22 روزه پسرم , پاره تنم مریضه و تا الان هم هیچ تغییر مثبتی نداشته و از اونجایی که میدونم تا همین حالا هم که حالش بدتر نشده بخاطر لطف تو بوده و میدونم که دیر یا زود حالش خوب میشه ولی من طاقت ندارم منتظر بمونم , ازت معجزه میخوام , زودتر حالش خوب بشه طوری که دقیقا حس کنم که تو پسرمو شفا دادی تا ایمان خودم هم قویتر بشه ...

برگشتم خونه و شب هم ساعت 23 رفتم دراز کشیدم تا بخوابت ولی تا صبح ساعت 4 خوابم نبرد، خیلی دلم شور میزد و همش فکر میکردم که فردا که میریم پیش دکتر چی میخواد بگه ؟!

شنبه داشتم آماده میشدم که جواب آزمایشو ببرم به دکترش نشون بدم که خانومم گفت به دکتر بگو : مهراد از دیروز تا امروز صبح توالت نکرده بود و یکم اسهالش کمتر شده ولی هنوز سبزه .... لبخند زدم ولی چیزی نگفتم چون میدونستم این موضوع از کجا داره آب میخوره ولی هنوز کمی شک داشتم .

رفتم دکتر و وقتی دکتر آزمایشو دید دقیقا نگرانی و ترسو توی صورتش میدیدم . و این نگرانم کرد .کلی سوال کرد که با وجود 22 روز اسهال حال فیزیکیش چطوره و آیا تب میکنه و حالت تهوع داره یا نه و ..... در نهایت گفت که این اسهالش مزمن شده و برای تشخیص دقیقتر باید 3 روز دیگه هم پشت سر هم آزمایش بده , شاید میکروبی وجود داشته که تو آزمایشات قبلی دیده نشده و ....

روز بعد یعنی 24ام هم باز صبح نمونه آزمایشو بردم بیمارستان ( هنوز سبز بود ولی یکم صفتتر شده بود )

دقیقا مهراد تا صبح روز بعد شکمش کار نکرد و روز بعد یعنی 25ام که خواستم نمونه رو ببرم بیمارستان کلا مدفوعش از نظر من نرمال نرمال بود .

دوباره تا 26ام صبح شکمش کار نکرد و بیماریش از نظر ما خوب شده بود تا حددی که شوخی میکردیم که حالا یه چیزی پیدا کنیم بدیم بخوره تا شکمش کارکنه :)

خلاصه برای جواب آزمایشها باید بعد از ظهر میرفتم بیمارستان . بااینکه میدونستم حالش خوب شده ولی همش دعا دعا میکردم که هیچ مشکلی نباشه . وقتی جواب آزمایشو گرفتم اشک توی چشمام حلقه زد .

کلا عفونت از بین رفته بود و خونی هم نبود . کلا همه چی نرمال بود .

فرداش یعنی 27ام دوباره رفتیم پیش دکترش و وقتی جواب آزمایشو دید تعجب کرد و با لبخند رو به ما کرد و به شوخی گفت:بیماری دید که ما دست از سرش برنمیداریم برا همین هم خودش دست برداشت و رفت . و دست و سرشو با علامت نمیدونم چیشده تکون داد و خندید . از اونجایی هم که مهراد از اول عید مریض بود و برای همین هم دکتر صلاح ندیده بود تا واکسن یک سالگیشو اون موقع بزنه گفت که الان دیگه میشه واکسنشو زد و همونجا هم مهراد واکسن یک سالگیشو زد . ( روز چهارشنبه 27 ام)

خدایا زبان و قلمم از هر کلامی در مقابل خوبیهای تو قاصر است ولی خودت از دل من خبر داری . خدایا شکرت...

همونجا بود که یاد شعر و ترانه مرحوم ناصرعبداللهی افتادم :

جواب سوالم تو باشی اگر – ندارم ز دنیا سوالی دگر

که من پاسخی چون تو میخواستم


تاریخ : 29 فروردین 1393 - 01:58 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 2730 | موضوع : وبلاگ | 17 نظر

20 فروردین 1393

با تشکر از همه دوستان بابت دعاها و راهنمایهاشون .

دوستان از وضعیت مهراد در نظرات پرسیده بودند که باید بگم که هنوز وضعیت شکمش فرقی نکرده ولی وضعیت ظاهریه خودش خوبه و خداروشکر سرحاله , دیروز و امروز ازش آزمایش گرفتن و فردا هم آخرین آزمایشو باید بدیم و جوابشم گفتن 25ام آماده میشه .

تا الان 20 روزه که شکمش شل کار میکنه و خوب هم نشده ... ولی خداروشکر شیر زیاد میخوره و همین باعث شده که آب و وزن بدنش کم نشه . 3 روزه صبحها با گریه های بد بیدار میشه و بعد توالت میکنه که فکر میکنم شکمش درد میکنه .

راستی توی این دو روزه 2 تا دندون دیگشم جوونه زده .

دعا کنید زودتر خوب بشه


تاریخ : 21 فروردین 1393 - 00:39 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 1023 | موضوع : وبلاگ | 9 نظر

18 فروردین 1393

 

سلام به همگی

مهراد از وقتی اومدیم ایران یعنی از همون روز اول عید بیرونروی پیدا کرده و شکمش خیلی بد کار میکنه . البته دندون کرسیش داشت در میومد برای همین گفتیم شاید بخاطر دندون در آوردنشه .

به علت تعطیلات نوروزی دکترشم نبود برای همین تا 7ام دست نگه داشتیم و از روشهای سنتی برا بهبودش استفاده کردیم و ماست و موز و ... بهش دادیم تا بخوره و نون و بیسکویت هم دیگه بهش ندادیم ولی خوب نشد و پشتش هم به علت سوختگی زیاد ناراحتش میکرد برای همین 7ام بردیمش بیمارستان پیامبران پیش یکی از دکترهای اطفال که اسمشو نمیارم .

گفت که ربطی به دندونش نداره و این یک طرز فکر اشتباهه که اکثرا دارند و برای بهبود سوختگی و زخم پشتش 2 تا پماد داد که باید هر 8 ساعت با هم به سوختگش پشتش میزدیم که خداروشکر زخم و سوختگی خوب شد

اسم پمادها این بود :

  1. ایپوزینک 20%
  2. دپانتکس 5%

2 تا دارو هم برای بیرونروی داد که یکیش پودر بود و باید مثل پودر ( اُ آر اس ) در آب حل میکردیم و بهش میدادیم به نام ( کیدی لاکت ) و یک شیشه شربت که اسمش یادم نیست و گفت که مادرش هم لبنیات نخوره چون ممکنه به شیر گاو حساسیت داشته باشه . اما تاثیری روی بهبودش نداشت .البته خودش گفته بود که اگه تا 5 روز این داروها جواب نداد شیر مادر را قطع کنیم و بهش شیر خشک بدیم که ما اینکارو نکردیم .

امروز بعد از 16 روز دکتر خودش ( محمد کاظمیان ) اومد و بعد از شنیدن همه این شرح حال ها و چک مهراد و کنترل قد و وزن گفت که خوب کردید که شیر مادر و قطع نکردید و گفت که باید تا 2 روز دیگه صبر کنیم و هیچ دارویی هم لازم نیست فعلا به مهراد بدیم و خوردن میوه بجز موز رو براش ممنوع کرد و گفت اگه تا 2 روز دیگه حالش خوب نشه باید 3 روز پشت سر هم آزمایش بده چون ممکنه ویروسی باشه .

امروز وزن مهراد 11 کیلوگرم و قد مهراد 77 سانتیمتر بود که نسبت به 2 ماه پیش رشد خوبی داشته .

اول خدا بعدم شما , دعا کنید که چیز مهمی نباشه و زودتر حالش خوب بشه .


حالا یکم از پیشرفتهات بگم پسرم

  1. تا الان 6 تا دندون درآوردی که در عکس زیر علامتشون زدم و الان هم احساس میکنیم که یه دندون کرسی دیگه هم داری در میاری
  2. افراد فامیل درجه یکو همشونو به اسم و لقب میشناسی و اسم هرکسیو میگم نگاهش میکنی و بعضی وقتها هم اشاره میکنی .
  3. گُل را میشناسی و هرجا گل میبینی میگی ( گُ ) و بهش اشاره میکنی .
  4. ماشینمونو میشناسی و بهش میگی ( قوُم ) و عاشق اینی که بشینی پشت فرمون روی پای من و هی برف پاککن ماشینو روشن کنی و آب بپاشی .
  5. چهار دستوپا نرفتی و هنوز هم بدون کمک نمیتونی روی پاهات راه بری ولی راه رفتن خواص خودتو داری ! یه وری راه میری و ضبدری ! یعنی اول باسن مبارکو بلند میکنی میزاری یهور و یکم جلو میای و بعد بلندش میکنی و میذاری اونور و یکم دیگه جلوتر میای .
  6. بالش یا هر جیزیو که بتونی میگیری و تا ماکسیمم 15 ثانیه تعادلتو روی پاهات حفظ میکنی ولی از اونجاکه دوست داری راه بری تا میای قدم اولوبرداری میخوری زمین .
  7. هر چیزیو که بخوای بهش اشاره میکنی و میگی ( مَ ) یعنی من . ( یعنی مال من یا بده من )
  8. تا سفره پهن میکنیم یا غذا میبینی میگی ( بَه ) .
  9. به هر چیزی هم که توش از آب باشه دقیقا میگی آب . مثل : آب خوردن . شیر آب . حمام . استخر . رودخونه . بارون و دریا ...
  10. صدای آب رو کاملا میشناسی و با صدای رود یا شیر آب یا دوش آب سریع عکس العمل نشون میدی و به همون سمت اشاره میکنی و میگی : آب .
  11. از اونجایی که وقتی مالزی بودیم و اتاقها پنکه سقفی داشت هر وقت که میپرسیدم که پنکه کوو ؟ به سقف اشاره میکردی و پنکه را نشان میدادی و از وقتی هم که اومدیم ایران هر وقت میپرسم پنکه کوو ؟ به سقف نگاه میکنی و دنبال پنکه میگردی و من بهت میگم : نیییست .
  12. به سگ میگی هاپو
  13. به گربه میگی : مَوُ
  14. به پرندهها میگی : جی ( یعنی جوجو )
  15. چندروزیم هست که اعضای صورتو بهت معرفی کردیم و از این اعضا ( چشم ) رو شناختی و وقتی ازت میپرسیم چشمت کوو ؟ دستتو میزاری روی چشم خودت یا توی چشم من یا مامان فرو میکنی .
  16. به کاری که نمیخوای انجام بشه میگی : نَه
  17. وقتی هم که میخوای حرف بزنی یا از چیزی خوشحالی یه چیزایی میگی که معنی نداره ولی ما با حرکاتت کیف میکنیم . مثلا میگی : بودی بودی بودی . بیدی بیدی بیدی . منه منه منه و......

چند روز پیش هم تولدت بود . کلی از بادکنکها خوشت اومده بود و زمانی که داشتیم برای تولدت بادشون میکردیم کنارمون نشسته بودی و با پنجه هات و دندونات اونارو میترکوندی . یک اشتباهی که کردیم اینبود که بادکنکها رو شب قبل از تولدت باد کردیم و به دیوار زدیم چون تا لحظه تولدت تقریبا نصف بیشتر بادکنکها خودبخود ترکیدن و از شب تا صبح هی از خواب میپریدیم. برای تولدت یک ماشین کنترلی بزرگ گرفتم که خودتم میتونی توش بشینی و وقتی بزرگتر هم شدی میتونی خودت ماشینو برونی .

برای عیدی امسال و تولدت به غیر از کادوهات کلی هم هدیه نقدی گرفتی که من 10 فروردین رفتم بانک سپه و برات اولیت حساب بانکیتو افتتاح کردم ( حساب قرض الحسنه ) ولی همه پولتو توش نریختم و ازت قرض گرفتم و تا ماه دیگه کل بدهیمو بهت میدم عزیزم . اینم اینجا نوشتم تا حتمی پولتو تا ماه دیگه بهت بدم .

یک چند تا عکس هم از تولدت میذارم و تا وقتی دیگر از همگی خداحافظی میکنم .

خیلی دوست داریم گل پسر و باز هم تولدت مبارک :)

 

 

 

 

 


تاریخ : 17 فروردین 1393 - 00:04 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 2864 | موضوع : وبلاگ | 24 نظر

تولدت مبارک پسرم

سلام خدمت همه دوستان عزیز . ببخشید از اینکه مدتی در وبلاگ نویسی کوتاهی کردم .

پیش از هر چیز فرا رسیدن نوروز باستانی 1393 را به همه دوستان و هموطنان عزیز تبریک میگم و سالی سرشار از سلامتی و پیروزی را برای همتون آرزومندم .

ما 28 اسفند 1392 برگشتیم به ایران . جاتون خیلی خالی بود و حسابی خوش گذشت و مهراد هم اولین تجربه مسافرتشو انجام داد .

امروز ششم فروردین ماه 1393 اولین میلاد گلپسرمون آقا مهراده . امشب براش یه مهمانی کوچولو خونه مادریه مامانش گرفتیم و امشب فامیلهای درجه یک خانواده همه اینجا جمع میشن تا این روزو جشن بگیریم .

خیلی دلم میخواست که یه مهمونی بگیرم که توش پر از بچه باشه ولی متاسفانه تمام اونهایی که میشناسیم و بچه هم دارند بخاطر تعطیلات نوروز رفتند مسافرت . این مشکلو ما همیشه برای تولد عمه مهراد ( خواهر خودم ) هم که فروردینیه هم داشتیم و برای جشن تولد اکثر دوستان در دسترس نبودند .

بهر حال , مهراد جونم : تولد یک سالگیتو با تمام وجودمون بهت تبریک میگیم و امیدواریم که سالیان سال سالم و سلامت باشی تا بتونیم هرسال تولدتو جشن بگیریم .

عزیزم الان ساعت 17 هست و شما پارسال ساعت 19:30 وقت اذان مغرب به دنیا اومدی .

عزیزم من و مامانت خیلی خوشحالیم که خداوند لطفشو به ما نشون داد و پارسال بهترین عیدی زندگیمونو بهمون داد . عیدیی که هیچ وقت ازش سیر نمیشیم و هرسال شکوفه های تازه ای هم میده .

مهراد جان هر چقدر هم که بگم خیلی دوست داریم بازم کمه .

تولدت مبارک مرد خونه :) بووووووووووس


تاریخ : 06 فروردین 1393 - 20:44 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 2377 | موضوع : وبلاگ | 16 نظر

مالزی 4

آخ جون شااااام 

من از اون غذاها میخوام

 

آخه این چه وضعشه ؟ پس چرا سفارش منو نمیارید ؟ رئیستون کجاااااست ؟

در حال تماشای رقص ایرانی

عکسهایی از مهراد در اولین دیدار از باغ وحش

 

مهراد خسته از گرمای هوا . بغل بابابزرگش

مهراد در دیدار با پلیکان ها

 

آقا مهراد خوابیده

 

لحظه بیدار شدن مهراد و دیدن مامانش

اولین دیدار فیل و فنجون , چشم تو چشم

مهراد و بابا و زرافه ها

این عکسو خیلی دوست دارم . دست مامان مهراد درد نکنه

مهراد در حال تماشای برنامه ( چرای لپ کشانی ) . خیلی دوستش داره

 

 


تاریخ : 05 اسفند 1392 - 14:06 | توسط : بابای مِهراد | بازدید : 2240 | موضوع : وبلاگ | 30 نظر